تبليغاتX
تاک حقیقی
تاک حقیقی
بلکه من شما را برگزیدم و مقرر داشتم تا بروید میوه آورید و میوه شما بماند...
Tue 16 Dec 2008 | 10:46 | توسط ایلیا بی نشان
بانوی من...
با نوی من....

چه دردی در نهانخانه آرزوهای تو سر به بیداد میزند؟؟؟؟؟

بانوی من...

دست کدامین نقاش رنگ ها اینگونه به هم آمیخته؟؟؟؟

بانوی من...

بانوی چشم ها و چشمه ها ...

بانوی رشد ها و ریشه ها....

از میان شب گریه های تو  نغمه ای دیر آشنا به گوش میرسد....

تو سراینده ای و این صحنه از ان توست...

تویی که  با رنگ درد زیبا ترین جلوه را کشیده ای....

شاید خداوند را در نهان داری...

آری انگار تنها تو  در میان زنان مبارک هستی...

بانوی من نجات این زمینی ِ سیه پوش بسته به ایثار توست...

تورا میستایم

تورا میستایم...

بانوی آینه ها و آینده ها....

بانوی هنوز و هرروز...

بانوی من...

مریم....

 

+ نوشته شده در Tue 16 Dec 2008 ساعت 10:46 توسط ایلیا بی نشان


Sat 6 Dec 2008 | 15:13 | توسط ایلیا بی نشان
گستاخی
این ترانه را سالها پیش(۱۹۷۶) " شهیار قنبری " سرود و با صدای زنده یاد " گیتی "اجرا شد...

این ترانه را دوست دارم چون احساس میکنم مخاطبی جز خداوندم  مسیح نمیتوان برای آن در نظر گرفت...

پس با تمام عشقم به خداوند و برای او این ترانه را میخوانم....

 

 

گستاخی:

آره راسته این درسته
دست من ، دست کنیزه
شما صاحب اختیاری
دست هاتون برام عزیزه
شما معصوم و صبوری
شما انگار خود نوری
همه جا ، هستی و نیستی
همیشه فقط یه جوری
می دونم جسارته ، اسم شما رو بیارم
اگه گستاخی نباشه ، دست هاتون و دوست دارم
اگه گستاخی نباشه ، نفس هام مال شما
تا چشام می بینه مثل سایه ، دنبال شما

 
شما عشق لا یزالی
شما ذات بی زوالی
شما حاضر شما غایب
شما ممکن و محالی
شما رمز شعر حافظ
شما راز هر قصیده
شما شعری نسروده
شما طرحی نکشیده
شما صاحب یقینی
شما گردش زمینی
شما علت شما مقصود
شما پاکیزه ترینی
شما ناپیدا شما نایاب
شما اول شما اخر
شما بیداری هر خواب
من کنیزم شما سرور
شما از ستاره بیشتر
شما مومن شما صوفی شما درویش و قلندر
دستـــــی انگار شما رو از آســـمون فرستاده
هرچی هست بد بودن و به دستاهتون یاد نداده
قصه ی من ، قصــــه ی خیز پــلنگ سمــت ماه
برای چشـــــم کـــــنیز خواب یه سرور زیــاده
شما از جنــــــس سپیده شما ابریشم شــــعری
شما علت نخستیــــــــن خلقت مــــبهم شعری
شــــما بهترین شــــبانی شما قدیس و فرشتـه
کاشف حرف و صدایــــی کاشف خط و نوشتـــه

 چه تماشایی دست های شفا بخش شما
چشم های بسته ی این خسته کنیز و واکنه
این یه میلاد دوباره س، متبرک و عزیز
وقتی سرور من و با اسم کوچیک صدا کنه

کاش می شد رخت شما رو بوکنم
کفش و از پای شما در بیارم
پشا در کفش شما رو جفت کنم
پایین پای شما سر بذارم ....


 

+ نوشته شده در Sat 6 Dec 2008 ساعت 15:13 توسط ایلیا بی نشان


Wed 24 Sep 2008 | 13:53 | توسط ایلیا بی نشان
بازگشت

برگشتم

به آسمان دلباز

برگشتم

به رمز رقص پرواز

برگشتم

من از سکوتی دیرین

نت به نت

از خط پنجم ساز

 

رو به آواز

برگشتم

برگشتم...

 

برگشتم

به وقت  آبادی

برگشتم

به لحظهء شادی

برگشتم

از عمق بی زمانی

تیک تیک تیک!

ساعت  آزادی

 

به این وادی

برگشتم

برگشتم....

 

گمشده در هرگز و هنوز

در سرزمینی عاشق سوز

در جستجویی بی فرجام

قصه کبوتر و بام و دام

قصد گذر از مرز تن

رفتن و دیدن و نرسیدن

به سلامتی پریدن

جام جنون سر کشیدن

دل دل برگشتن از سفر

رستن از هوای این خطر

از مستی نیرنگ و  گناه

خماری روزهای سیاه

 

هللویاه....

برگشتم

برگشتم...

 

برگشتم

به سرزمین موعود

برگشتم

اگرچه نه خیلی زود

برگشتم

 به  همین حوالی

میمانم

تقدیرم این بود...

 

با این سرود

برگشتم

برگشتم

برگشتم....

 

 

+ نوشته شده در Wed 24 Sep 2008 ساعت 13:53 توسط ایلیا بی نشان


Sun 11 May 2008 | 13:55 | توسط ایلیا بی نشان
باران روح
باران دوباره بارید

از عشق بر سر من

جانم دوباره تر شد

از لطف سرور من

در آتش گناهم

میسوختم شب و روز

تعمید روح او شست

آن جرم آخر من

باران دوباره بارید

این بار از نگاهم

از شادی حضورش

همواره در بر من

در روح بر زبانم

این نکته آید از نو

اوست آن شبان نیکو

ایستاده بر در من

گویم به هر زبانی

عیسی خدا ی یکتاست

نیست غیر از  او خدایی

این است باور من....

 

 

+ نوشته شده در Sun 11 May 2008 ساعت 13:55 توسط ایلیا بی نشان


Sat 29 Mar 2008 | 10:48 | توسط ایلیا بی نشان
دلتنگی های این چند روز اول بهار...

بغضی عجیب دارم...

خداوند...

دلم گرفته ...

تو را دارم  بس

به حضورت میآیم

واژه هایم را جایی آنسوی شهر ترانه گذاشته ام....

این من و این دل و این تو....

چیزی از تو نمیخواهم

هیچ!

فقط قدرت بده

قدرت بده تا تورا

با تمامی دل

با تمامی فکر

و با تمامی جان محبت کنم...

تو شایسته ای....

گناهان بسیارم را به یاد میآورم

و محبت بسیار بسیار بسیار  تو را....

روزهای سختی است

مرا اینجا به حال خود نگذار

اجازه نده ویران شوم

نمیخواهم ببازم

نمیخواهم خسته شوم...

یگانه قدوس

ای یگانه خداوند

عیسی جان

بگذار در این خدمتُ

 تو

جلال پیدا کنی

مرا برافراز...

من قدس توام

پس ای خداوند مرا مبارک کن...

آمین...

+ نوشته شده در Sat 29 Mar 2008 ساعت 10:48 توسط ایلیا بی نشان


Fri 21 Mar 2008 | 11:35 | توسط ایلیا بی نشان
جمعه؟

جمعه است انگار

تشنه ام...

اینجا سرزمینی دیگر است

خاک و آسمان معجونی است برای نوشیدن

آفریننده برای خلقتی تازه آمده بود

شام بود و صبح بود و روز ششم

روزی عجیب

 نقره های سنگین  یهودا و جدال آرام نخ و گردن

قیافا شادمان

برابا آزاد

و اینک  انسان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خرامان خرامان ...

جلجتا شاید قرنها فاصله داشت

باری باید برداشته میشد

گناه بود

و حکم و مرگ

و لعنت...

صلیب ...

سرد و وهم انگیز

میخ های بوسه زده بر دستان خداوند

تاریکی عظیم

خورشید چشمانش را بست تا نبیند

مقدسین پوسیده هراسان در شهر

صیحه ای بلند و

....

..

.

تمام شد!

شام بود و صبح بود و روز ششم

جمعه بود انگار....

.

.

.

+ نوشته شده در Fri 21 Mar 2008 ساعت 11:35 توسط ایلیا بی نشان


Thu 20 Mar 2008 | 9:49 | توسط ایلیا بی نشان
بهارانه

دوباره گذشت...

روزی و ماهی و فصلی...

زمستان رنگ باخت و نور به خرابه های تاریک بارید

عشق انگار همین نزدیکی است نزدیک تر از بهار

بهاری که امسال یاداورشکوه حادثه جلجتاست

و پر از لبخند قیام سبز خداوند...

یا رب ...

حمد بر نام قدوس تو باد

تو که یگانه ای و بی نظیر

عاشقی و عشق آفرین

قدوسی و نازنین

بزرگ ترین و برترین

بهترینی و سرترین

یا رب....

چه عظیم است محبت تو...

چه بیشمار است بزرگواری ات

چه خوبی که مرا فرزند خواندی

و چه زیباست که میگویمت پدر...

ای پدر

گناهانم را به یاد دارم

چون برفهای زمستان آنهارا به حضورت میاورم

و نور محبت تو وگرمای  قدرت خون تو را ای خداوند میخواهم

مرا بهاری کن...

جانم را جلا بده و روحم را از غبار بدیها پاک کن

در خانه تکانی قلبم ، عطر حضورت را میپاشم و

زندگی ام را به دستان تو قدوس می سپارم.

عشق  ،راستی و حیات را برای هم سرزمینان و هم زبانان و هم زمینانم میخواهم

باران روحت را بر ما بریز...

برادران و خواهرانم را پر از شراره های روحت کن

سبزی صداقت،

سپیدی عصمت،

و سرخی عشق را  به خاک و  میهنم عطا کن

شیطان را از ما دور

و بهارمان را مبارک گردان

در نام تو طلبیدم ای شاه شاهان

در نام یگانه قدوس تو

خداوندم

عیسی مسیح

طلبیدم.

آمین.

+ نوشته شده در Thu 20 Mar 2008 ساعت 9:49 توسط ایلیا بی نشان


Wed 12 Mar 2008 | 10:59 | توسط ایلیا بی نشان
پیکار روحانی...

 

 

صلیب خود گرفته بر سر دوشم

لباس رزم را  اینگونه  میپوشم

منم روئین تن   از تعمید خون تو

کبوتروار ساده ،  مار  باهوشم

ز مرگ و قلعه و بارو نمی ترسم

ز دیو و قدرت جادو نمی ترسم

من از تاریکی و شر و ریاستها

من از پیکار رودر رو نمی ترسم

 

 من از وهم سکوت سر خاکستر ، نمی ترسم

 من از  آن آتش زندیق زورآور ، نمی ترسم

نمی ترسم  که  موسیقی  سیال   کلام  تو ،

       کنون در بطن من جاریست، پس دیگر نمی ترسم

 

کلام  مقتدر از قدرتت  دارم

نه از نفسم ، که از روح است رفتارم

من آن ابرم که بر صحرای مرگ اندود

به امرت زندگی بخشانه می بارم

کمربند " حقیقت " بر میان بستم

سپر از نور " ایمان " تو در دستم

زره از " پارسایی " بر تنم کردم

به "  شمشیر کلامت "   دست پیوستم

 

 من از وهم سکوت سر خاکستر ، نمی ترسم

 من از  آن آتش زندیق زورآور ، نمی ترسم

نمی ترسم  که  موسیقی  سیال   کلام  تو ،

           کنون در بطن من جاریست، پس دیگر نمی ترسم....

پس دیگر نمی ترسم....

پس دیگر نمی ترسم....

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در Wed 12 Mar 2008 ساعت 10:59 توسط ایلیا بی نشان


Thu 6 Mar 2008 | 11:11 | توسط ایلیا بی نشان
انتظار
هر چی که گفتی همه حرف این دل

نداره رنگ حرف غیر و باطل

اگر که دنیا زیر و رو شه صد بار

کلام تو ولی نمیشه زائل

از اون زمانی که به لطف روحت

لباس ایمان و شده بپوشم

در انتظار تو به تو رسیدم

گرفته ام صلیب خود به دوشم

در انتظارم که بروی ابرا

 یه روز بیای پایان بگیره صبرم

ببین حالا که سر به آسمونم

در انتظار اون یه تیکه ابرم

در انظارم که تورو ببینم

وقتی بیای تورو بغل بگیرم

جای میخ و رو دست تو ببوسم

به زیر زخم پای تو بمیرم

               به زیر زخم پای تو بمیرم.......

 

عشق تو ریشه کرده توی جونم

مگه میشه تو از دلم جدا شی؟؟؟؟

تویی سبب ساز نجات عالم

بگو مگه میشه خدا نباشی؟

         بگو مگه میشه "خدا "  نباشی؟؟؟؟؟؟؟

 

بگو مگه میشه نیای کنارم

بیا بیا خسته از انتظارم

بیا که با حضور تو شروع شه

طراوت و لطافت بهارم

 

در انظارم که تورو ببینم

وقتی بیای تورو بغل بگیرم

جای میخ و رو دست تو ببوسم

به زیر زخم پای تو بمیرم

             به زیر زخم پای تو بمیرم.......

 

شادم و خوشحال به فیض روحت

نمیگذاری بشم اسیر ماتم

یادم نمیره که خود تو گفتی

" من با تو ام تا انقضائ عالم"

کنار من نشسته ای همینجا

روح تو با وجود من یکییه

  نمی هراسم از تمام دنیا

اسم تو روشنگر تاریکیه

              اسم تو روشنگر تاریکیه....

 

در انظارم که تورو ببینم

وقتی بیای تورو بغل بگیرم

جای میخ و رو دست تو ببوسم

به زیر زخم پای تو بمیرم

             به زیر زخم پای تو بمیرم.......

+ نوشته شده در Thu 6 Mar 2008 ساعت 11:11 توسط ایلیا بی نشان


Mon 4 Feb 2008 | 10:16 | توسط ایلیا بی نشان
در آستانه عشق
شبی سرد...

در آستانه عشق...

باد می آمد شاید...

سوز این روز ها پیروز است

در مصاف خورشید و شب...

خدایان پوشالی در عزای واگذاری زمین و هبوطشان به قهقرا می اندیشند...

در توهم کودکانه یک باغ!

آری باد میامد...

در آن آستانه با معشوق میخندیم...

به زمینیان مدعی آسمان...

شبی و روزی و من و آن تخت نشین آسمانی...

مرگ و غم کوچکند برای کشتن شادی من...

من دل شکسته ام شاید..

اما اسیر اشک نمیشوم...

نه! این بار باد نمی آید...

من میخندم...

من یک مسیحی ام...

هللویاه!

+ نوشته شده در Mon 4 Feb 2008 ساعت 10:16 توسط ایلیا بی نشان



copyright © 2007 4masih All Rights Reserved